جغرافیایم باتوگیلانست،هرگوشه ازقلبم خزرجاریست
درمن زنی روبسته وعاشق جامانده از دوران قاجاریست
دشت وسیع سینه ام هرروزگندم به گندم شاخه می روید
برزیرلب باخودگمانم که ازعشق دارد قصه میگوید
باران که ارث چشمهایم بودحالاسرازکوه ها درآورده
سقف تمام آرزوهایم ازدستهایم سردرآورده
کشتی نشین انزلی هستم درساحل دستان گرم تو
بابال زخمی میرسم ازراه تنهاپناه آغوش نرم تو
تاریخ من مانندکوچک ها درجنگ جنگل ها رقم میخورد
چشمات سربازان گمنامی که هوش از عقل وسرم میبرد
داردقطارازراه می آیدبامن دراین مقصدقدم بگذار
جزمن برای هرکس دیگر عالیجناب!ازعشق کم بگذار
آزاده رستمی
برچسب:
نویسنده: مریم حیدری