دیشب بعدمدتی شعری به ذهنم مرورکرد آن را مرور کردم ودیدم بیان حال باران بعدطوفانست امیدوارم لذت ببرید....
چشمهایت هنوزغمگینندمثل یک عصرجمعه درپاییز
مثل تقدیرمولوی درعشق مثل احساس شمس درتبریز
میرسی بانگاه آرامت مینشینی کنارم وگاهی
دوست داری که درد دل بکنی میکشی ازدلت فقط آهی
میشناسم تو را ومیدانم کوه دردی وغصه ها داری
چه بگویم ازین زمانه ی بد آه ازقصه تکراری
شوروشوق درون چشمانت مطلع شعرهای هر روزم
تابیایی ببینمت هر روز چشم برراه دور....میدوزم
ای بهارهمیشه در راهم!شمس تبریزی غزلهایم!
بی تو در این کویرسرگردان چون صدایی غریب وتنهایم
قسمتت نیستم ومیدانم قسمت من نمیشوی توعزیز
بنشین چای تازه دم کردم خستگیهات را به شانه بریز
تکیه گاه نگاه گلها باش توی ایوان کمی تامل کن
چون همیشه صبورباش وبازبار این غصه راتحمل کن
بازباران به شیشه میکوبد آسمان حرف تازه ای دارد
توی گلدان دفترم انگارکه کسی شعرتازه میکارد
دفترم بوی زنبق وحشی بوی گلهای یاس میگیرد
تاتوباشی بدان که مولانا باشماجان تازه میگیرد...
برچسب:
نویسنده: مریم حیدری